غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

404

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

به خراسان رسيد ارغون از برابر آن بگريخت . اليناق از او غافل ماند و به بزم نشست و به خوردن و نوشيدن پرداخت . تا يك شب ارغون بر سر او تاخت در حالى كه بعضى از لشكر نيز با او بودند . چون سلطان احمد شنيد خشمگين شد . سپس به ديگر بلاد كس فرستاد و سپاه گرد آورد و قصد ارغون كرد . چون ارغون در خود ياراى مقاومت نديد با سيصد تن از بهادران سپاه به دژى در آن نزديكى رفت و در آنجا مقام گرفت ولى خويشتن را در يك جاى محبوس نساخت و همواره از جايى به جايى در انتقال بود ، زيرا با خود مىانديشيد هر كس در محاصره افتد عاقبت گرفتار مىشود . از سوى ديگر نفسش از او فرمان نمىبرد كه بار ديگر به فرمان سلطان احمد باز گردد . در اين احوال كه ارغون گرفتار اين افكار بود يكى از امراى پدرش اباقا كه نزد او محبوب بود به نام بوقا نزد سلطان احمد رفت و گفت اگر مرا عهدى دهى كه ارغون را نمىآزارى و به او آسيبى نمىرسانى مىروم و او را نزد تو حاضر مىكنم . سلطان احمد سخن او بشنيد و آن رأى صواب دانست و بر آن اتفاق كردند . در حال بوقا نزد ارغون رفت و با او به گفتگو پرداخت و او را نزد احمد آورد . سلطان خوشحال شد و سه روز به ميمنت اين آشتى مجلس سور بر پاى داشت . روز سوم بار ديگر سلطان احمد با ارغون دل ديگرگون كرد و آهنگ قتلش نمود . امير اليناق و جماعتى ديگر را بخواند و سفارش كرد كه مواظب ارغون باشند مباد بگريزد . سلطان مىخواست به آذربايجان رود زيرا مادرش قوتاى خاتون در آنجا بود . سلطان احمد گفت تا ارغون را نيز با او ببرند . چون شب فرا رسيد و آهنگ حركت كرد اين راز با يكى از بزرگان در ميان نهاد و گفت : تا ارغون و ديگر شاهزادگان را نكشم آرامش نمىيابم و امور سلطنت به نظام نمىآيد . بامدادان سلطان احمد در حركت آمد و سفارش كرد كه ارغون را نيز اندك اندك در پى او ببرند . چون امير بوقا به حقيقت امر آگاه شد و دريافت كه در دل احمد چه مىگذرد از پى او نرفت و تا شب درنگ كرد . شب هنگام نزد يك يك شاهزادگان رفت و آنان را از نيت احمد و تصميمى كه دربارهء قتل آنها گرفته بود آگاه كرد . آنان را رگ غيرت بجنبيد و شبانگاه برخاستند و بدانجا كه موكلان ، ارغون را نگاه داشته بودند رفتند و بيرونش آوردند و بر او سلاح پوشانيدند و بر اسب نشاندند . همه نيز با او سوار شدند و به آنجاى كه اليناق بود هجوم آوردند . اليناق و همهء بزرگان اصحابش را كشتند و در ميان لشكر